آرشیو
طراح قالب
Tebyan

به قلم خودم


ویرانه های شهر در سکوت تلخ، اشک شکواءیه سر می دهند...
ومن غریبانه در کوچه های دلتنگی با چادرم یاس پاشی می کنم شهر را...
وبا پرهای خیس درجاده ی بی انتهای شنی در آغوش خاک رها می شوم و هق هق گره خورده ی دلتنگی ام را نجوا می کنم....
وبا تپه هایش اوج می گیرم تا آسمان...
وبابایم را فریاد میزنم....
منم بابا...
منم دختر روزهای جنگ..

دخترنخل وآفتاب....

دخترنازبابا...

تصویرتولیدی

برچسب ها :
خـــواهـرم !
گذشت آن زمان کـہ نفت رآ طلاے سیآه میگفتنـد
امـروز طـلا تویــــے ...

سیـآه ، چـــآدرت....

برچسب ها :
به قلم خودم

عبادتگاهم لبریزاست ازشمیمِ سحر....چشمانم بغض کرده است...
،سر بر سجاده نهادم وسواربر کشتی خیال شدم و با طوفان لغزش ها، بادبان ها ی آرمیده ی نفسم را برافراشتم ودراقیانوسی ازعطش پرتاب شدم...شب ورق می خورد ومن درموج های نا امیدی دست وپا می زدم وبه دنبال جرعه ای ازنور....صدای تاریکی ترس را در وجودم تندیس می کرد..له له زنان خودم را به ساحل امید رساندم ... غبارِگناه،مژه های خیسم را پوشانده بود....سربه بیابان تنهایی ام نهادم وبا لبان کویری ترک خورده، او را صدا زدم...ناگهان رعدی برقلب زنگارگرفته ام خروشید وباران هدایت شدت گرفت....ومن دوباره ازدرون خاکِ فطرتم سبزشدم ...وازچشمه ی ایمان سیراب شدم وبرگ شدم...
نوای اذان ازگلدسته های مسجد،همچون شبنمی روحم را نوازش می کرد...
سرازسجده برداشتم...
سجاده ام خیس بود وسبزتر ازهمیشه....

http://www.axgig.com/images/89719554308658195403.jpg

برچسب ها :

علی درد آشنای این جهان بود . . . . . . . . . . . علی هم ، رهگشای دیگران بود

عدالت با علی معنا گرفته . . . . . . . . . . . که حق از آستین او عیان بود

علی ظرف مگان را بسته می دید  . . . . . . . . . . . وجود او ز جنس لا مکان بود

علی مرز شجاعت را شکسته  . . . . . . . . . . . علی در بندگی هم بیکران بود

علی در سجده گاهش آسمان هم . . . . . . . . . . برش خم گشته مانند کمان بود

چه گویم من ز مردان خدایی  . . . . . . . . . . . علی اعلی ترین مرد جهان بود

علی قاری قرآن در سحرگاه  . . . . . . . . . . . که قرآن هم علی را میزبان بود

علی خود ناطق حق بود و قرآن  . . . . . . . . . . . به ره گم کردگان هم رهنمان بود

زمین فخرش قدمگاه علی بود  . . . . . . . . . . . زمان را روزگاری میهمان بود

چه شبهایی نخفت و اشک میریخت . . . . . . . . . . کلامش در دل شبها نهان بود

کسی ناکوفت درب منزلش را  . . . . . . . . . . . خودش در خدمت مستضعفان بود

یتیمان ! با علی مانوس باشید  . . . . . . . . . . . که احسان علی فوق زمان بود

علی بارش به دوش آرام می رفت . . . . . . . . . . که دیشب هم کنار آن جوان بود

ببر دست گدایی سوی مولا  . . . . . . . . . . .  که او با هر ضعیفی مهربان بود

تو می دانی؟ علی مرزی ندارد  . . . . . . . . . . . زبان از وصف نامش ناتوان بود

زمین عمری به پایش بوسه می زد  . . . . . . . . . . . و اینک میهمان قدسیان بود

و خیر الف شه است لیله ی او  . . . . . . . . . . . که قتل نور و عترت توامان بود

برچسب ها :
به قلم خودم

تـورا را به چشمه قسم ، زلالـــــــــم کن!

جــــــــــاری ام کن معبودا!

درسحرهایت ببار برمن.....

بارانی ام کن وسرسبز....

بتاب برمن به وسعت روح های دمیده شده....

بتابــــــــــ ! تورا به اوج آیــــــه ها ....

در روزهای خوبت (رمضان)،تکرارم کن ....

ماهت را تکه تکه کن برایم.....تا با یاقوت های سرخ بخوانمت هنوز....

برچسب ها :

آخرین سفارش در آخرین وداع

خانم زهرا اشراقی (نوه امام):

آقا ساعت 12 ظهر همان روز (رحلت) گفتند خانمها را صدا بزنید، کارشان دارم. وقتی خانمها رفتند، گفتند: «این راه، راه سختی است» و بعد هی می گفتند: «گناه نکنید». بعد گفتند که آقایان توسلی، آشتیانی و انصاری بیایند. صحبتهایی راجع به اختلاف نظر فقها کردند، که نمی دانم چه بود؟

ساعت 10 و 20 دقیقه شب بود که نوار صاف شد. پاسداران ریختند و شروع به گریه کردند، صورت امام گرم گرم بود. چقدر این صورت لاغر و مریض، درشت و روشن شده بود. چقدر نورانی بود. ده روز درد کشنده داشتند، ولی حرفی نمی زدند. هر بار می پرسیدیم: «آقا چطورید؟» می گفتند : «ان شاء الله تو سلامت باشی»  (برداشتهایی از سیره امام خمینی  رحمه الله علیه جلد 1 صفحه 325 )

برچسب ها :
روشنفکرانی که به خواب رفته اند

با شنیدن رقم سه میلیارد تومان برای خرید یک تابلو از سهراب سپهری (در حراج تهران )و پرداخت آن توسط یکی از مشتریان داخل سالن بی اختیار به یاد حرف های روشنفکرانه برخی آدم ها می افتم ؛کسانیکه تا صحبت از کمک به بازسازی حرم یکی از ائمه می شود و یا وقتی پیرمرد و پیرزنی مستضعف، تمام پس انداز یا النگوی دستش را برای کمک به ساخت ضریح امامان معصوم وقف می کند، دم از گرسنگی مردم می زنند. شبه روشنفکرانی که در رسانه هایشان مدام آرزو می کنند ای کاش این پول ها به جای هزینه شدن در این امور، به دست فقرا می رسید، یا مدرسه ای می شد برای تحصیل دانش آموزان فقیر. پیش خود می گویم راستی با25میلیارد و 362میلیون تومانی که مسئولان و برگزار کنندگان حراج تهران، با افتخار از آن دم می زنند چند مدرسه می توان ساخت و چند بیمار را می توان از مرگ نجات داد؟


راستی این آدم ها امروز کجا هستند؟ چرا شبکه های مجازی با شنیدن اخبار حراجی تهران پرنمی شود از مطالبی از این دست که چرا پول هایتان را آنجا که باید هزینه نمی کنید؟

چرا آن فرد محروم پاک نیت که نام و تصویری از او در رسانه ها نیست، با خلوص نیت، به ساخت ضریح و صحن کمک می کند و متهم به هزار و یک ساده اندیشی می شود، اما خریدهای صدها میلیونی، کمک به فرهنگ و هنر این مملکت تعبیر؟

برچسب ها :
بغض آشنا !
درمسیرخانه تا حوزه ،نمی دانم چه شد! احساس کردم بغضی کهنه در گلویم است که یا باید می ترکید ویا پنهان می شد...
حالم عجیب مبهم بود..
درصف صبحگاه همه بودند ولی انگارهیچ کس نبود..بچه ها یکی یکی مطالبی را که آماده کرده بودند اجرا می کردند..ومن بغض هایم را یکی یکی قورت می دادم..تکیه دادم به صندلی که کنارم بود وچشمانم را بستم...
فاطمه مثل همیشه مطلب امام زمانی اش آماده بود..این بار از نیامدنش می گفت: مهدی جان! پس توکی می آیی!
وانگار که بهانه داده باشند دست دلم... بغضم رها شد...وچشمانم ازخداخواسته باران گرفت..ومن تازه فهمیدم چه برسر دلم آمده است..دلم مهدی می خواست! دلم امامم را می خواست...!
آمدم کنار باغچه ی حیاط حوزمان وزار زار گریه کردم.. با گل نرگسم کلی درد دل کردم ..او با لبخندش به من گقت: مهدی فاطمه(عج) می آید...

به  قلم خودم

برچسب ها :
پدرم گفت که گل از رنگ ولعابش پیداست
وزن مومنه از طرز حجابش پیداست
برچسب ها :

باغبان بود..

گوشه ای نشسته بودوآرام گریه می کرد..

انتظار را می شد ازنرگس باغش فهمید..

درهمین حالی که اشک هایش را ازگونه هایش پاک می کرد

کودکی دوان دوان داخل باغ شد

ونرگسی چید..

باغبان گفت:خوش خبرباشی کودکم

مهدی زهرا(عج) آمده؟!!

کودک که ارتباط گل نرگس را با مهدی زهرا(عج)نمی فهمید

گفت:می آیدعمو..می آید..

به قلم خودم

برچسب ها :
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 135776
تعداد نوشته ها : 786
تعداد نظرات : 17
Rss