آرشیو
طراح قالب
Tebyan
بغض آشنا !
درمسیرخانه تا حوزه ،نمی دانم چه شد! احساس کردم بغضی کهنه در گلویم است که یا باید می ترکید ویا پنهان می شد...
حالم عجیب مبهم بود..
درصف صبحگاه همه بودند ولی انگارهیچ کس نبود..بچه ها یکی یکی مطالبی را که آماده کرده بودند اجرا می کردند..ومن بغض هایم را یکی یکی قورت می دادم..تکیه دادم به صندلی که کنارم بود وچشمانم را بستم...
فاطمه مثل همیشه مطلب امام زمانی اش آماده بود..این بار از نیامدنش می گفت: مهدی جان! پس توکی می آیی!
وانگار که بهانه داده باشند دست دلم... بغضم رها شد...وچشمانم ازخداخواسته باران گرفت..ومن تازه فهمیدم چه برسر دلم آمده است..دلم مهدی می خواست! دلم امامم را می خواست...!
آمدم کنار باغچه ی حیاط حوزمان وزار زار گریه کردم.. با گل نرگسم کلی درد دل کردم ..او با لبخندش به من گقت: مهدی فاطمه(عج) می آید...

به  قلم خودم


برچسب ها :
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 127097
تعداد نوشته ها : 786
تعداد نظرات : 17
Rss